‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها

چقدر تنها نیستم ....

سر سماور را باز کردم ، بوی لجن می داد.حالم به هم خورد هر چی توی شکمم بود بالا آوردم.آنقدر عق زدم که از حال رفتم.
      با گرمای دستش چشمانم را باز کردم ، با لبخند همیشگی اش پرسید:
باز چی شده ؟
زدم زیر گریه و گفتم توی سماور قورباغه افتاده بوی لجنش داره منو می کشه !
خندید و گفت : توی سماور دربسته قورباغه چطوری رفته ؟!
سماور را برداشت و به طرفم آورد، من عقب عقب رفتم، داد می کشیدم ، نیار جلو ...نیار جلو...و دوباره عق زدم ...
سرم فریاد کشید ، تو دیوانه شدی ...عزیزم تو دیوانه شدی ...
برگه را از دستم گرفت و از بالای عینکش به صورت رنگپریده ام نگاهی انداخت و پرسید : چند وقته عقب انداختی ؟
عقب ؟! نه...
 دیگر صدایش را نمی شنیدم ...
صورتم را با پشت دستهایم پاک کردم و تلوتلو خوران از اتاقش بیرون آمدم...
  □
توی خانه او و دو تا بچه منتظرم بودند.
توی شکمم یک قورباغه وول می زد !

                                                                                         بهار 83 - مشهد

یکی در من


گفت :می دونستی دست و پای سنگینی داری؟ دستامو از روی زانوهاش برداشتم و یک لحظه حس کردم واقعن خودم نیستم بدنم مور مور می شد ...
سنگینی وجود یکی دیگرو توی تنم حس می کردم .... "شاید به خاطر همینه که بعضی وقتها خیلی آرومم و بعضی اوقاتم شلوغ و نا آروم ".
بهش گفتم اینو خودم هم حس می کردم .. اینکه یکی دیگه توی منه، که همیشه با منه ...حرف می زنه خیلی هم وراجه ..یکی که به جای من فکر می کنه ..تصمیم می گیره ..بعد صدام آروم شد بیشتر شبیه زمزمه ... بایدم بدنش سنگین باشه یک مرد سیاه و خشنه خب !
اینارو که گفتم خودش را عقب کشید و وحشت زده به در اشاره کرد و گفت: پاشو ..پاشو برو بیرون ... تو باز خل شدی ؟!
Ÿبه اتاقم برگشتم . روی تختم دراز کشیدم . هنوز بدنم می لرزید . دلم از خودم به هم می خورد . به سقف خیره شدم . می خواستم بخوابم .

باید بگیرم زودتر تصمیم های تازه تر


می خواست یک تصمیم سریع و فوری بگیرد، خب برای او هیچ فرقی نمی کرد که چه اتفاقی قرار است بیفتد ، تنها هدفش تنوع بود .
می خواست از این حالت تکرار خارج بشه ، حالا به هر وسیله ای که بتواند این کار را انجام دهد...
روزها و ماهها و سالها گذشت و او داشت فکر می کرد تا تصمیم بگیرد که چگونه متنوع شود !!

واسه همینه که همیشه سرگردونم


یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یک خلاء  بزرگ توی وجودم احساس کردم اون موقع 14 سالم بود که این موضوع را فهمیدم ، خیلی گریه کردم غش و ضعف کردم اما فایده ای نداشت مُرده که بر نمی گرده باید صبور بود و جای خالیشو یک جورایی پر کرد .
خانم بدیعی فکر می کرد که من عاشق شدم و دائما این مسئله را تکرار می کرد : (ناقلا عاشق شدی ؟ چرا مخفی میکنی ؟ چشات دروغ نمی گه ؟)
مامان نوی سرش می زد و می گفت ، نه ، مرتد شده ، الهی خیر نبینه اونی که تو رو به این روز در آورد ،  تو آخرش با این کارات مارو نابود می کنی ...
بعد به این نتیجه رسیدند که من دیوانه شدم و بردنم پیش یک روانپزشک اونم یک نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت کاملا مشخص و واضحه که ، یک شوکه ، خیلی خطرناکه هر طوری شده مشغولش کنید البته نذارید کتاب بخونه. حواسشو پرت کنید ، نذارید از هیچی سر در بیاره !!!
از همون زمان،  همش به خاطر نبودنش گریه می کردم ، راستش   بین خودمون باشه، خیلی گشتم یک جایگزین پیدا کنم اما پیدا نشد که نشد ... تا حالا هم هیچ کسی نفهمید که نیچه راست می گفت که خدا مرده  برای همینه که شب و روزام با هم قاطی شدند برای همینه که من همیشه سرگردونم !!!!