باری زیستن سخت ساده است


ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود          
 "و گفتن که سگ من نبود "
ساده است ستایش گلی و چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسان دوست داشتنش بی احساس عشقی       
"او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نیمه شب است "
ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران
زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیم . 
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .   
 
شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو 

17دقیقه

از ترس اینکه کلید گم شود آن را محکم توی مشتش گرفته بود . همیشه هراس این را داشت که پشت در بماند و کسی در را برایش باز نکند یا بی موقع بازکند . بی تابانه در را باز می کند ، کسی نیست .

پشت در باد مهاجم پیچ و تاب می خورد .

در بسته می شود . کلید تو دستهای زن عرق کرده بود ، نفسی عمیق می کشد . گرد و غبار سرفه اش می اندازد .