قانون‌هایِ دیگری حکم می‌کند این‌جا، سیاه برسفید.



1.  کم کم دارد ابعاد تاریک تاریخ زندگی خاندان مادری ام برایم روشن می شود . چرا از آنجا به ایران مهاجرت کردند به ایران و آن همه ترس و وحشت از اینکه حتا نام فامیلی شان را از بخارایی تغییر دادند...
2.  مسئله کمونیست ها برایم مبهم بود .زمان کودکی مادرم از کمونیستها با بدترین الفاظ یاد می کرد .و البته هنوز هم  بدترین صفت ممکن برای شخصی از دیدگاه مامان ،همان کمونیست بودن است . به نظر مامان (عوام) کمونیستها فرقه ای بودن که خدا را قبول نداشتند و بدترین نوع کمونیستها در شوروی سابق زندگی می کردند و می کنند ...
3.  خیلی جدی از مامان پرسیدم چرا از بخارا به سرخس مهاجرت کردین ؟اولش به شوخی گفت برو از پدربزرگم بپرس! بعد از چند ثانیه با لحن خیلی جدی ای گفت به خاطر همون چیزایی که تو بهش اعتقاد نداری!

صحنه های تکراری


1.چند سال پیش که داشتم پله های درب و داغون بازار قسطنطنیه را دو تا یکی می کردم که زودتر به ناکجا آباد بعدی برسم،  آقای محترمی مثل اجل معلق جلوم سبز شد و ازم یک پیش شماره پرسید که مربوط به این منطقه هست یا نه ؟ جوابشو که گرفت گفت خانوم این شماره موبایل منِ ... صبر نکردم حرفش تموم بشه  با سرعت اونجا رو ترک کردم ...

2.  تقریبا یکی دوماه پیش بود ، با یکی از این  دستگاه های خود پرداز درگیر بودم که صدایی از پشت سرم گفت ببخشید خانوم ، پیش شماره ... مربوط به این منطقه است . نگاهش کردم قیافه اش آشنا به نظر می رسید ، گفتم : بله... فکر کردم رفته که دوباره صداش اومد این شماره موبایل من...نگاهش کردم . قیافه اش نه به آدمهای علاف می خورد و نه عقب مونده ...

3. سوار تاکسی شدم . خیلی عجله داشتم . ترافیک و گرما کلافه ام کرده بود . تاکسی توقف کرد تا مسافری سوار کند . در عوالم خودم سیر می کردم که صدایی بغل گوشم گفت : ببخشید خانوم پیش شماره ... شوکه شدم ...سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم . خیلی محترمانه از آقای راننده خواستم توقف کند و تقریبا فرار را بر قرار ترجیح دادم و ...

4. اگر دوباره ببینمش شاید یک جیغ بنفش بکشم ...

از کنار رویاهایتان بی تفاوت نگذرید .

1.کابوسهای دوره ای زیاد می بینم رویاهای سریالی خوابهای که تو خوابند، یه دوره ای اینقدر خواب تو خواب میشد که وقتی از خواب بیدار میشدم می دیدم تو خوابم هنوز بعد اینقدر کلافه می شدم که داد میزدم یک نیروی انسانی می خوام که بیاد منو نجاات بده و وقتی هیچ نیروی انسانی پیدا نمی شد یهو خودم از خواب بیدار می شدم و می دیدم که اینقدر با ناخونام کف دستمو فشار دادم که کف دستم زخمی شدند ... خواب و رویا خیلی شبیه همند حداقل از یک جنسند یه چیزایی که اینجا نیستندو تو یه طبقه دیگه از زندگی ما وجود داره و...



2.همیشه این از ذهنم می گذشت که میشه یه نفر پیدا بشه و از کابوسها ورویاها یه فیلم بسازه ...شایدم یه زمانی خودم فیلمساز شدم و از رویاها و کابوسهای خودم یک فیلم ساختم ...تا اینکه اینسپشنو دیدم ،متوجه شدم نه خیلی های دیگه هم به این قضیه فکر کردند و تنها من نیستم که رویاها ذهنمو درگیر می کنن . گرچه که بخشی از اون چیزی که ذهنمو درگیر می کرد دراین فیلم بود و بخش هایی نبود .از این جهت میگم که رویای هر کسی با کس دیگه متفاوت...


بعد نوشت : این روزاخیلی می خوابم و در عوض گریه نمی کنم . "شاید خوابیدن هم یک نوع گریه کردنه "* !


*رضا قاسمی




وقتی از شدت خشم دندان قروچه می رویم

همیشه به خودم می گفتم  چطور میشه آدمی که توی عمرش از دیدن خون بیهوش میشه ...از بریده شدن سر حیوانات آزرده میشه ...توی عمرش حتی جرات کشتن حشرات رو هم نداشته ؛ در یک لحظه و در یک آن آدم می کشه ؟! اگر اون لحظه هم وسیله ای دم دستم یا خشمم را کنترل نمی کردم ، تبدیل به یک قاتل می شدم ...به همین راحتی !
***
بغل دستی ام  بی مقدمه ازم می پرسه : "اصلا به مرگ هم فکر می کنید شما ؟"
تصورم این بود که شاید افکار آشفته ام به او منتقل شده...از این تله پاتیش خوشم اومد ... بهش گفتم :خوب آره ...همیشه ...هر لحظه ...توی دلم گفتم توی همین لحظه لعنتی هم داشتم باهاش کلنجار می رفتم ...ولی عجب سئوال فلسفی ای پرسید طرف!
ادامه داد: آدمایی که به مرگ فکر می کنند ، اعمال و رفتارشان طوریه که آمادگی رفتن به جهان دیگه رو دارند ...
-         خوب؟!
-         شما توی رفتارتون نشون نمی دید !من همیشه به دانش آموزام میگم کسائیکه به مرگ فکر می کنند ،آگاهند و مواظب رفتارشان هستند، حجابشان را رعایت می کنند! شما بدحجابا...
از عصبانیت در حال انفحار بودم ...ادامه داد؛ "وظیفه من امربه معروفه...من همیشه به شاگردام می گم ... "تقریبا وسط حرفش پریدم ؛من اگه جای شما بودم به دانش آموزام یاد می دادم که هرگز هرگز هرگز تو زندگی شخصی آدمها دخالت نکنند و فضولی رو از زندگیشون حذف کنند . خانومه قبل از اینکه پیاده بشه ازم عذرخواهی کرد ...من لبخندی زدم ..."چه خوب شد نکشتمش..."بیچاره از دست امثال ما چی میکشه ؟!
پ.ن.1: نه من حتی اگه وسیله ای هم دم دستم بود ...حتی اگر نمی تونستم خشمم را کنترل کنم باز هم قاتل نمی شدم و نمی شوم ... چون در چنین حالتی ترجیح میدم به خودم آسیب برسونم تا به دیگران ...

ببر سفید


1.هند سرزمین عجیبی است با36000005 خدا  و آدمهای عجیبتر که این 36 میلیون خدا را هر روز دعا می کنند و ...چیزی که می خواهم بگویم به قهرمان داستان "ببر سفید " مرتبط است ، که یکی از همین آدمهاست . در کودکی به او مونا می گفتند.(در زبان هندی یعنی پسر ). خانواده مونا وقت نداشته اند یا اصلا برایشان اهمیت نداشت که اسم مناسبی برای پسرشان انتخاب کنند و یا تعدد فرزندان و هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی او را از داشتن یک اسم واقعی محروم کردند . این شروع پارادوکسهای شخصیت راوی است . در مدرسه مورد تمسخر معلم مدرسه قرار می گیرد و اسم جدیدی برایش انتخاب می کند ؛ بالرام و چون از کاست حلوایی ها بوده اورا بالرام حلوایی می نامد و بعدتر ببر سفید و  در آخر هم آشوک شارما  می شود . ببر سفید دوست ندارد در قفس مرغ و خروس ها زندگی کند و ترجیح می دهد طبق غریزه اش جلو برود و از حالت ماکیان و در بند بودن خودش را رها کند .( مرغ و خروس اینجا نمادی از خدمتکار بودن ودر نهایت قربانی ارباب خود شدن است .) باید چیزی فراتر از انسانهای عادی باشد تا از پس زندگی که در پیش رو دارد برآید . باید از هوش و ذکاوت خودش استفاده کند و قدرت خودش را اثبات کند .
2. با بالرام و اربابش همسفر شدم و چند ساعتی در دهلی پرسه زدم ...جایی که بیشتر داستان در آن جا رخ می دهد . جایی که  او منافع خانواده‌اش را فدای منافع شخصی و رویاهایش می‌کند . او که ظاهرا شخصیتی ساده و بی شیله پیله دارد در ادامه با تاثیر از محیط و اطرافیان و ذات بی پروایش با تقلب، فساد و دروغ‌گویی پیشرفت می‌کند و سرانجام به فردی پست و جنایتکار تبدیل می‌شود...
3.آخر دعاهای یک آدم فقیر به درگاه 36000005 خدا چه ارزشی دارد ؟ اگر قرار بود با این دعاها اتفاقی بیفتد تا حالا افتاده بود . مردم این مملکت منتظرند نبرد آزادیشان از جای دیگری بیاید از جنگل ها ، از کوهها، از چین ، از پاکستان چنین چیزی اتفاق نمی افتد مگر اینکه هرکسی بنارس خودش را بسازد . او چنین کاری را می کند برای رسیدن به قدرت  اربابش را به قتل می رساند. (حالا تصور کنید خیلی از رهبران و دیکتاتورها و شاهزاده ها و آقازاده ها و... هر کس به تناسب خودش، چند تا از این قتلها را فقط و فقط برای حفظ قدرت شان انجام داده اند و می دهند؟)
 4.و بعد به بنگلور رفتم ...جایی که بالرام حلوایی تبدیل به  آشوک شارما شده و برای خودش کسی شده است و دلش می خواهد "مدرسه ای بسازد که در آن کسی اجازه نداشته باشد مخ کس دیگری را با دعاها و داستانهای خدا و گاندی خراب کند ...غیر از واقعیتهای زندگی هیچ چیز توی کله بچه ها نرود . یک مدرسه پر از ببرهای سفید که در بنگلور رها شوند ."
5.او در داستانش که بیشتر شبیه هجویه‌ای تلخ است، به استهزاء نظامِ حاکمی می‌پردازد که ارزش‌های انسانی را لجن مال و آلوده نموده است. نظام حکومتی که شبها در رادیو تلویزیون با شعارهای زیبایشان مردم را مسحور خودشان می کنند و روزها هیچ خبری از آن سحر و جادوی شبانه نیست و دنیا روی همان پاشنه می چرخد و فقیرها فقیرتر و پولدارها صفرهای حسابشان دیگر توی دفترچه های حساب بانکی شان جا نمی شود!  
6. او از سد این داستان همیشگی تاریخ ،جنگ فقیر و پولدار می گذرد و به قول خودش : " همه اینها ارزشش را داشت که فقط یک روز ، فقط یک ساعت،فقط یک دقیقه بفهمم خدمتکار نبودن یعنی چه ؟"


اتانازیا


 " ...داین تصمیم می گیرد این کار را انجام دهد و از پزشکش داروی مورد نظر را در خواست می کند . پزشکِ داین ابتدا تصور می کند ، این تصمیمِ سریع به خاطر افسردگی است ولی حرفهایی که بینشان رد و بدل شد نشانی از افسردگی نداشت...داین فقط می خواست مطمئن شود داروی مورد نظر مرگش را راحت تر و سریع تر می کند ..." نوشته بالا بخشی از مقاله ای در مورد اتانازیا و فواید آن برای بیماران لاعلاج است که در حین ترجمه اش، داستان شازده کوچولو را برایم تداعی کرد ، تقریبا 16 دقیقه پایانی داستان، آنجایی که مسافر کوچولو تصمیم می گیرد به سیاره اش برگردد و مرد خلبان (راوی ) گفتگوی او را با مار می شنود :

"...زهرت خوب هست ؟
مطمئنی درد و زجرمو کش نمیده ..."

مرگ کسب و کار من است


کمتر پیش می آید که به خاطر درد عضلانی مسکن بخورم . این دفعه شدتش آنقدر زیاد بود که آدم خوشخوابی مثل من را از خواب نیمه شب پراند و اجبارا برای رهایی از آن دست به دامن مسکنهای رنگی شدم .  از خوردن قرص متنفرم . حالم را بدتر می کند . در بدترین حالت برای رفع درد به سراغ آمپول یا سرم می روم و تا می توانم قرص نمی خورم . تابویی که از قرصها دارم مربوط به سالهای دور است...
12-13 سال بیشتر نداشتم و به خیال خام خودم انتهای راهم بود و هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشتم . تصمیم گرفتم خود کشی کنم . اولین خودکشی درست وسط امتحانهای ثلث سوم دوم راهنمایی بود . آخرین امتحانم تاریخ بود و نتوانسته بودم درس را آماده کنم سر جلسه چرت می زدم و برگه را نمی دیدم . دو سه خط که نوشتم برگه را تحویل دادم و راهی منزل شدم . با خودم می گفتم من که دارم می میرم پس این درس را اگر تجدید هم بشوم زیاد فرقی به حالم نمی کند . مرده که به کسی نمی خواهد جواب بدهد ...خیلی سریع تر از آن چیزی که فکرش را می کردم به بیمارستان منتقل شدم و شستشوی معده و ... و زندگی دوباره . دو سه هفته بعد رفتم کارنامه ام را بگیرم . ناظم مدرسه نگاهی متعجب به کارنامه ام انداخت و گفت : گروسی از تو بعیده این چه نمره ای که از درس تاریخ گرفتی ؟
سرم را از خجالت پایین انداختم و گفتم : تجدید شدم ؟
نه ،ولی 13 هم شد نمره ؟!
خوشحال شدم . تقریبا کارنامه را از دست خانوم ناظم قاپیدم و...
یکسال دیگر پس از اولین ناکامی در خودکشی ، دوام آوردم ، دقیقا تابستان سال بعدش دست به خودکشی دوم زدم و آن هم دقیقا مثل دفعه قبل . این دفعه هم زنده ماندم  خلاصه اینکه این ماجرا یکی دو بار دیگر هم با همین روش مبتدی ادامه پیدا کرد .  ( خوردن قرص های رنگی ) حملات انتحاری به شخص خودم ، جواب نداد که نداد جالبتر اینکه به هیچ عنوان هم حاضر نبودم روشم را عوض کنم !
پیامد خودکشی های سریالی،حساسیتم به قرص ها شد. بعد از آن به ساده تریم مسکن ها هم حساس شدم ...
بزرگتر که شدم هرچند انگیزه هایی که دنبالش بودم را نیافتم ... هرچند آدم امیدوارتری هم نشدم ولی ترسوتر شدم و جرات ریسک کردن را پیدا نکردم ، هراسم از این بود که نمیرم و "یک عمر با کونِ کج به زندگی ادامه دهم " ، بنابراین تا الان خودم را نکشتم !
"خودکشی با بعضی آدمها است و بعضی ها ذاتا این کاره نیستند و یحتمل بنده هم جزو همان دسته (ذاتا اینکاره نیستند) هستم ! "

* " " نقل به مضمون از صادق هدایت
پ.ن.1 : ببین خوردن یک مسکن در یک شب کذایی ، من را مجبور به چه افشاگریهایی کرد ! :دی
پ.ن.2. عنوان نام کتابی از روبر مرل / ترجمه احمد شاملو، است

من و این 6120 و کلی خاطرات فرسوده شده

گوشی قبلی ام  50-60 تا اس ام اس بیشتر جا نمی گرفت و هی مجبور می شدم inbox اش را خالی کنم تا اس ام اس های جدید جایی برای خودنمایی داشته باشند . دلم می خواست تا همیشه  حرفایمان که بیشتر از 50-60 تا بود را حفظ کنم . تصمیم گرفتم گوشی با امکانات بهتری بخرم تا مجبور نشوم حرفهایمان را حذف کنم.
رفیق نیمه راه نبود و نیست . درست از وقتی که خریدمش ، شد دفترچه خاطراتم ، رابط روزهای سرخوشی ام ...
امروز داشتم به این رفیق قدیمی نگاه می کردم  که این طور بی مصرف شده،گاهی ساعتها فراموشش می کنم ،گاهی بی محابا از دستم می افتد و زخمی می شود و گاهی ...
خیلی وقت است کهinbox  اش خالی از هر خاطره ای شده ... 

تیرداد

خمیدگی پشتش 60 درجه نبود 45 درجه بود ، دستش را پسر نوجوانش گرفته بود و دنبال خودش می کشید.آفتاب داغ لعنتی 90 درجه به مغزم می تابید . مغزم ذوب شد .
از چشمانم فوران زد! 

اینجا تگزاس نیست

1.خبر ساده و کم اهمیت بود مثل تمام اتفاقاتی که این یکسال افتاده بود ...کشته شدن تعدادی از آدمها ...اینبار حمله انتحاری دو نفر به مسجد جامع زاهدان . آنقدر بی اهمیت بود که در اخبار صدا و سیما جایگاه سومین خبر را  بعد از خبر جشنهای 100 هزار نفری در عراق و ایران  به خودش اختصاص داده بود .
کارشناس سیاسی در توجیه این حملات انتحاری مثل همیشه پای امریکا و منافقان و ریگی معدوم را وسط کشیدند...سه روز عزای عمومی و بعد گل وبلبلی که در تلویزیون نمایش داده شد ... به همین راحتی، پرونده بسته می شود و آب از آب دل هیچ کس هم تکان نمی خورد که نمی خورد...
2.اعمال تروریستی اینقدر زیاد شده که دیدن آنها برایمان عادی شده است . روزی که ما به دیدن این صحنه ها عادت کنیم ، روزی است که بخشی از انسانیتمان را از دست داده ایم ...  
3. 24 تیرماه 89 . جنوب شرقی کشور . سیستان و بلوچستان .زاهدان .
اینجا ایران است .

آدمها و آدمها ...آدمها و سوسکها ...سوسکها و آدمها ...سوسکها و سوسکها و سوسکها و ...

در ذهنم حشرات زیادی رفت و آمد می کنند .... بدترین حالت وقتیِ که سوسکی را می کشم ، احساس می کنم انسان مسخ شده ای را می کشم ، انسان مسخ شده ای را توی کیسه زباله می اندازم ... و ماموران شهردای انسان مسخ شده بیچاره ای را به ناکجا آباد منتقل می کنند .( جنازه انسان مسخ شده ای را که قبلتر ها روی پاهایش مغرورانه راه می رفته ...احتمالا کتاب هم می خوانده و  فیلم هم زیاد می دیده و...)
در بدبینانه ترین حالت ممکن ، می ترسم یک روز از خواب بیدار شم و ببینم داستان کافکا برایم به واقعیت پیوسته و من تبدیل به انسان مسخ شده ای،  شده ام که هر آن احتمال می رود انسان مسخ نشده ای دیگری با دمپایی محکم بکوبد توی سرم و من هم تبدیل به جنازه یک انسان مسخ شده شوم.

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار...


قبل :

1.”در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را در انزوا می خورد و...”*
مشهد شهر غبارگرفته ، شهر سرد ، شهر من ، از خلاقیت فراری است ...
بعد از دوندگیهای فراوان و پیدا کردن رابطه های محکم ، اجازه دادند نمایشگاهی برگزار شود .کار ها را که دیدند همه سرهایشان را تکان دادند و یک صدا گفتند : نه! نمی شود . اینها همه اش اعتراض دارند ...
و نقاشی ها سبکش اکسپرسیونیسم بود و خاصیتش اعتراض!
2.بالاخره موافقت کردند که نمایشگاه برگزار شود ... تاریخ را که اعلام کردند ،انگار اشتباهی رخ داده بود و ما از این اشتباه آنها خوشحال ! یکی دو روز بعد تماس گرفتند و گفتند : تاریخ نمایشگاه یک هفته عقب افتاده ، 29 خرداد تا 3 تیر ماه !

بعد :

29 خرداد ماه 89 – افتتاحیه نمایشگاه نقاشی های نقاش جوانی از خطه خراسان !
شیب درد نامش است .درد شیبداری که در تک تک تابلوها دیده می شود و مثل موجود کوچولویی روی ذهنت راه می رود و سرت را این سر بی خاصیت را به انفجار نزدیک تر .
وارد نمایشگاه می شوی گیر می افتی ، نمی توانی بی تفاوت از کنار تابلو ها رد شوی ، رنگی می شوی . سر می خوری ...رنگ درد می گیری ..
به انتها که می رسی تلو تلو می خوری !
تابلوها پر از بغضند . پر از شعرند . پر از دستند...دستهایی که تو را در گیر می کند . دستها ... دستها ... دستها ... دستهایی که درد دارند...لابلای دستها گم می شوی ...سرت گیج می رود داری کم کَمَک رنگ شیب درد را کشف می کنی،داری سر می خوری از سراشیبی درد...داری رنگ درد می گیری ...
به انتها که می رسی گرفتار شده ای !
آدم دلش می خواهد بزند زیر گریه ...چه درد سختی دارند این نقاشی ها ...چه رنج بزرگی ! از کنار اولی که بی خیال بگذری و خودت را به آن راه بزنی ...دومی و سومی و چهارمی و... تو را به انفجار نزدیک می کنند ...دیگر از دست تو هم کاری ساخته نیست ...باید اجازه دهی اشکها راهشان را پیدا کنند .
به انتها نرسیده چشمانت مرطوبند!
اسامی تابلوها خودش دنیایی جدا دارند "در همه چیز غمی است، حتی در هدیه ای که باز می شود ..."*عنصر شعر و تصویر و موسیقی چه خوب در کنار هم جور شده اند تا همه آن چه را که درونی است یک جا جلوی چشمانت ببینی...اعتراض ...بغض...فریاد...خفقان...التهاب...استیصال...تنهایی ...تنهایی...تنهایی...
هنوز به انتها نرسیده ام که : ”من فریادی بودم بلند ....
با صدای تکراری لولای دری زنگ زده" *...
یکی گفته بود : " تابلوها هیچ وقت به مقصد نمی رسند ...تابلوها فقط راه را نشان می دهند ." این تابلوها خودِ خودِ خودِ مقصدند...
به انتها که می رسی به آنجایی که می خواستی رسیده ای !
از نمایشگاه بیرون می آیم ..."در کوچه باد می آید و این ابتدای ویرانیست ."* نفس عمیقی می کشم ، بوی تیر می آید ...

پی نوشتها :

1.اولین نمایشگاه تخصصی رنگ روغن سهیلا دیزگلی 29 خرداد لغایت 3 تیرماه 89- مشهد – کوهسنگی 17 – شماره 16 - نگارخانه رضوان
2.تمام شعرها عنوان تابلوها نیز هست .
3.عنوان از سید علی صالحی
4.مطالب داخل " "به ترتیب * : صادق هدایت/ سهیلا دیزگلی/فروغ فرخزاد/ سهیلا دیزگلی
5.امروز آخرین روزشه دوستان مشهدی از دست ندهیدش!

من از کلمه ها می ترسم

این روزها زیاد با کلمه ها درگیرم ، با این چند حرفی های کوچولو ...همین چند حرفی های کوچکی که گاهی مرا به مرز جنون نزدیک می کنند و گاهی به شدت غمگینم و گاهی هم برعکس...
متوجه شده ام که کلمه های ناشناسِ تویِ متن مرا می ترسانند مخصوصا مواقعی که حس می کنم همه چیز مرتب است و به سطرهای اول بر می گردم حضور چند کلمه غریبه در متن به وحشتم می اندازد . کلمه هایی که معمولا با آنها سر و کار ندارم !
داستان تقدیم به اِزمه با عشق و نکبت* را می خواندم به این سطرها که رسیدم : 
"...آقای X * چندین دقیقه به صفحه کاغذ خیره شد و سعی کرد با همه مشکلاتی که داشت ، تحت تاثیر قرا نگیرد ...سپس زیر دستخط انگلیسی نوشت : " پدران و مادران* وقتی فکر می کنم جهنم چیست ؟ به این نتیجه می رسم که جهنم رنج موجودی است که توان دوست داشتن ندارد . می خواست زیر نوشته نام داستایوفسکی را بنویسد اما وقتی دید که کلمه هایی که نوشته همه ناخواناست از ترس سراپایش لرزید این بود که کتاب را بست ... "
 کاملا حسِ آقای X را بعد از آن ترس درک کردم و از این حسِ مشترک، حتی لذت  هم بردم !
* داستانی از کتابِ دلتنگیهای نقاش خیابانِ چهل و هشتم /جی دی سلینجر
** احمد گلشیری به جای " X" معادلِ "ناشناس " را آورده ولی من اینجا از  همان حرف X" " (فقط به خاطر ارادتی که به این حرف دارم ) ،استفاده کرده ام.
*** در متن انگلیسی این داستان fathers and teachers  آمده و احمد گلشیری کلمه ""teachers را مادران ترجمه کرده  (این معنای ضمنی آن است ) و احتمالا اشاره ای به "پدر و مادر "های مقدس است که جز نصیحت کردن کارِ دیگری بلد نیستند!

Some things old, Some things new, Some things barrowing, Some things blue*


یکی دو روز است که  رمان "حباب شیشه " از سیلویا پلات را تمام کردم . تصورم این بود که رمانِ مذکور  من را به مرزِ خودکشی نزدیک کند . ( بنا به تعریفهایی که از دوستان شنیده بودم ) ولی این طور نبود و در کل توقعی که از "حباب شیشه" سیلویا پلات داشتم ، برآورده نشد .شاید یکی از دلایلش ترجمه نه چندان خوب " گلی امامی" بود ، که گاهی اینقدر در انتخاب کلمه ها و معادلها " به افسونِ معنای اول" دچار شده بود که از همان ابتدا(با جسارت کامل) مدادم را برداشتم و زیر خطاهای ترجمه ایش خط کشیدم و این شد که ذهنم را از کلِ داستان پرت کرد و در نهایت ، بعد از اتمام کتاب یک بی حسی مطلق به سراغم آمد . از آن نوع حالتهایی که نمی دانی خوب است یا بد ! ولی هر چه هست یعنی اینکه کتاب اثر گذار نبوده ...البته این بی انصافی است که معیار خوب بودن یا بد بودن یک اثر فقط ترجمه اش باشد چون این دیدگاه به جز شهید کردن متن اصلی چیز دیگری در بر نخواهد داشت.از تعاریف کلیشه ای ترجمه خوب که فاکتور بگیریم،  فضای سانتی مانتالیسم حاکم بر داستان نیز نتوانست مرا مجذوبِ خودش کند ...(کلا من از فضاهای سانتی مانتال لذت نمی برم و شاید تنها دلیلی که باعث شد هیچ وقت گرایشی به رمانهای بازاری نداشته باشم همین بوده ...)
به هر حال "سیلویا پلات" شاعرِ قَدَری است و نه نویسنده قدرتمندی و اصلا هیچ کس در هیچ کجای دنیا نگفته است که یک  شاعر خوب یک نویسنده خوب هم  می تواند باشد و یا برعکس!
این نوشته شتابزده را داشته باشید تا یکبار دیگر کتاب را بدون در نظر گرفتن ترجمه اش بخوانم ، شاید آن موقع نظرم عوض شد!

*چیزی کهنه ،چیزی نو، چیزی قرضی، چیزی آبی، در اروپا و آمریکا عروسها در روز عروسیشان سعی می کنند بنا به سنتی قدیمی چهار چیز را با این مشخصات (مهم نیست جه باشد ) در مراسم عقد همراه داشته باشند . از متن کتاب /صفحه 255

حباب شیشه/ترجمه گلی امامی / نشر باغِ نو/84

ادای دین به Dictatorship

اینکه به طرز خنده دار و مشخصی شعار "مرگ بر دیکتاتور "را از روی دیوارهای شهر پاک می کنند فقط یک معنا می تونه داشته باشه :

"آره خوب دیکتاتوریم دیگه،هی این مسئله رو تو سطح شهر تابلوو نکنید!"

یک تن دادنِ غمگین...

1. از زمان کودکی تا الان همه برایمان تکرار می کنند که خیانت نفرت انگیز ترین چیزی است که می توان تصور کرد . اما خیانت کردن چیست ؟

تعریفی که میلان کوندرا در رمان بارِ هستی اش دارد این است :

" ازصف خارج شدن ... خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است . سابینا هیچ چیز را زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمی داند .

او معتقد است اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخصِ دیگری خیانت شده است ، بدین معنا نیست که با آن شخصِ دیگر از درآشتی در آید .نخستین خیانت جبران ناپذیر است ، و از طریقِ واکنشِ زنجیره ای خیانتهای بعدی رخ می دهد که هر کدام آنها ، ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند . "

*سابینا : یکی از شخصیتهای اصلی رمانِ بارهستی است . شخصیتی که من همیشه به او غبطه می خورم و اگر قرار باشد تغییر و تحولی در زندگی بشر رخ دهد، در دوره بعدی زندگیم (قضیه تناسخ البته از نوعِ انتخابی اش) نقشِ سابینا و جسارتِ سابینا را انتخاب می کنم .

2.هارولد پینتر ،نمایشنامه نویس معروف انگلیسی ،32 سالِ پیش نمایشنامه ای نوشته است با عنوان " خیانت"

موضوعِ نمایشنامه همانطور که از اسمش مشخص است در موردِ خیانت است .

نمایشنامه با حرکتِ معکوسِ زمان آغاز می شود . صحنه اول_ زمان حال _در یک بار _" زن و مردی در یک بار انگلیسی ...که درباره گذشته شان حرف می زنند..." در اپیزودهای بعدی به گذشته و به اولین باری که خیانت شکل گرفت ، می رسد...داستانِ سه نفر ، یک زن و یک شوهر و یک دوست قدیمی که هر سه نفر به نوعی به طرفِ مقابلش خیانت می کند و تصور هرکدام این است که طرفِ مقابلش از ماجرا بی خبر است ولی... مخاطب در اینجا با چندین شکلِ مختلف از خیانت روبرو می شود که به نوعی با خاطرات شخصی هر کدام از ما مطابقت دارد !

این کتاب کوچک جیبی 127 صفحه ای را می توانید (با سرعت پایین) یک ساعته بخوانیدش . ترجمه اش را نگار جواهریان و تینوش نظم جو انجام داده اند و از سری کتابهای دور تادور دنیای نشر نی است.

* حرکتِ معکوسِ زمان اتفاقی است که اخیرا در سینمای ایران نیز متدوال شده است . صداهای فرزاد موتمن نمونه ای از این نوع فیلمهاست . فیلمِ متوسطی که من هرگز نفهمیدم چرا مورد بی مهری مسئولان قرار گرفت و پخشش با این همه تاخیر صورت گرفت !

همین جا تاکید می کنم شبهای روشن فرزاد موتمن برایم در صدر بهترین هاست و صداها نتوانست این نقش را داشته باشد .

** معرفی کتاب مثل ِ تیتراژِ ابتدایی فیلم ِ صداها شد !

تورم



تورم بیداد می کند
این را من نمی گویم
قیمت پشت جلد کتابها می گویند !
به مدد نوزدهمین جشنواره تئاتر خراسان از مجموع 8 تئاتر اجرا شده ، توانستم 5 تایش را ببینم که انصافا یکی دو کار خوب بودند و جای امیدواری هست که شاید ...شاید..شاید به پیشرفتهای بهتری دست  پیدا کنند .(البته اگر سانسور وفضای مذهبی و کمبود امکانات شهرمان بگذارد .)
تئاتر دیدن در شهرستان ها مثل خوردن یک لیوان آب گرم وسط بیابان است. برای ما که از پایتخت دور هستیم و امکان دیدن نمایشهای خوب را نداریم ، همین هم غنیمت است که عطش دیدنش را با سرکشیدن یک لیوان آب گرم برطرف کنیم!!
پ.ن.1 : یادداشتی در همین مورد (+)
پ.ن.2 :جوایز بین دو نمایش طبقه همکف ( علی حاتمی نژاد ) و مردان همیشه به خانه باز میگردد  ( عبدااله برجسته ) تقسیم شد ...(این همون یکی دو تا کار خوبی بود که بالا گفتم .)
این دو نمایش به جشنواره های خارج استان هم معرفی شدند ...